امروز تموم دنیا..
به زندگیم فکر کردم. به فرصتایی که از دست دادم. به تنهاییام. به ۶ ماهی که سراسر..
خسته ام. خسته تر از همیشه و بی توان تر از همیشه و تنهاتر از همیشه..
یه هو از خونه رفتم بیرون. قدم زدم اما پاهام مال خودم نبود ول می رفتم و بغضم که فشار می آورد رو نگه داشته بودم. چقدر احساس بدبختی کردم وقتی حتی نمی تونستم جایی تنها باشم و داد بزنم. اینقدر داد بزنم و بلند بلند گریه کنم که گوش فلک پاره بشه..
وقتی داشتم بر می گشتم از کنار یه مدرسه ردشدم. روی دیوارش نوشته بود:
درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
وای وای وای...چه دروغی..هزاری هم که دانش داشته باشی چرخ سر سازش نداشته باشه هیچ "شق القمری" نحواهد شد..
عمر کوتاه است و سریع می گذره و هیچ وقتی نداری که بخاطر سود دیگران ببازی اینو باور داشته باش.
هیچوقت برنامه ها و زندگی خودتو بخاطر دیگران عقب ننداز و بی خیال نشو..
چقدر...
آخی تو به دیر و مو به دیر
ای شلیل که وسته میونه
آخی مر خدا طاقت بده
ای شلیل دل هر دو مونه
آخی تو ز که بیا به لم
مو ز برافتو
آخی هر دومون سوده دلیم
ای شلیل سیر بخوریم او
کاشکی مو بیدم مرغ من حوشت
کاشکی مو کوگی بیدم
تو چی چشمه سارون
آخی کاشکی تو گلی بیدی
آی شلیل مو اور بهار
آخی شو دراز و مه بلند
ای شلیل دلم نیگره جا
آخی هر کی من جامون نشست
آی شلیل دلش چی دلم بو
آخی چه به ای دلم کنم
ای شلیل خیلی دردمنده
آخی چی کنار لو ره
آی شلیل پر کرش نمنده
آخی تو به دیر و مو به دیر
ای شلیل که وسته میونه
آخی مر خدا طاقت بده
ای شلیل دل هر دو مونه
سال نو مبارک
آغاز سال یه خونه تکونی حسابی داشتیم و امیدوارم این آغاز نو سرآغاز شروعی جدید و شیرین هم باشه.
۲۵ اسفند ۸۳
ساعات آخر روز
منو تو با فرسخ ها فاصله
گپ و گفتی ..
و حالا ۷ سال بعد هنوز هم گاهی..
اما آیا هنوز هم ما "من و تو" همانیم که بودیم؟
اما شیرین است حضور هنوزت..
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
مسافر عزیزم
تو را خدانگهدار
دو چشم من به ره باشد
در آرزوی دیدار
" آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش"
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند
با تو اومده بود، قدمهاش چقدر کوچولو بود. با چشمای نافذش نگاهم کرد،دختر تو بود، جزیی از تو...دوستش داشتم و دوستم داشت، نگاهش اینو می گفت... و اومد توی بغلم..
از خواب بیدار شدم و از نو درد اومد سراغم..حسودیم شد...کوچولوی ناز، تو حق من بودی.
آن شب که یار رفت
وقتی اسیروار به سوی "حصار" رفت
من در تمام آن شب موحش
طغیان روح را
-به چه ترفندی
در کوچه های دربدری رفتم
با کشتی شراب
تا ترعه های بی خبری رفتم
و در تصورم
تصویر پرشکوه صدایش
همیشه ماند
آن مخمل صدا که مرا بارهای بار
از خویش تا به اوج ثریا کشاند و برد
بر بالهای سبز تخیل نشاند و برد
با خیل بدگمان چه توان کرد
که عشق پاک را
با ذهن پرتلاطم خود وزن می کنند؟
زان شب که یار رفت
از پشت آن حصار
در ذهن من طنین صدایش همیشه ماند
بالاخره دیدم
وقتی اسم یک جدایی خوانده شد و فرهادی و معادی برخاستند چشمم به اشک نشست و احساس غرور کردم.
هنگامی که اصغر فرهادی از مردمش گفت بزرگی اش را ستودم..
آفرین بر اصغر فرهادی و گروهش که نام ایران را در یکی از معتبرترین فستیوالهای سینمایی جهان بلند کردند آنهم در روزهایی که در ایران به سینما (خانه سینما) و سینماگر ظلم می شود..اما ای کاش در جوایز اسکار هم اسمش را بشنوم و آنجا حرفی هم از پناهی بزند.
راستی روی بعضی ها اینجا هم کم شد..
