تبليغاتX
اشک-لبخند-عشق

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آنشب لبخند عشقم بود

***

 

دوستی می گفت چرا تمام  web log  ام رو با شعر پرکرده ام ؛

پاسخم اینه :

             

              گاهی اشعار بسان یک نگاه، گویاتر اند و رمزی بین من و او .

              اشعار آبستن مفاهیمی هستند که گفتنشان آسان نیست.

             

+ نوشته شده توسط مانی در جمعه 23 دی1384 و ساعت 23:54 |

پذیره شدن دانه ای سرگشته

تا مرواریدی آفریده شود

-به خون دلی-

سینه ای به شکیبایی صدف می طلبد

جگر هزار توی سرخگل می خواهد

که خدنگ شبنمی به چله نشاند

و تا گلوی تفتیده آفتاب

پرتاب کند

 

هشدار !

نطفۀ نهنگ است عشق نه کرمینۀ وزغی

و لمحه ای تلاطم طغیانش را

دلی به هیبت دریا می طلبد

 

هشدار ! روزگار !

 

آمده ایم عاشق شویم

 

 

                                                    منوچهر آتشی

 

+ نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه 15 دی1384 و ساعت 20:22 |

 

 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که « تو » یی

بر نیاید دگر آواز از « من » !

 

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست ،

بپذیریم به جان ؛

هر چه جز میل دل او ،

بسپاریم به باد !

 

 

آه ! باز این دل سرگشتۀ من

یاد آن قصۀ شیرین افتاد ،

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد « شیرین »

تیشه می زد « فرهاد »

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس

نه توان کرد ز بیدردی « شیرین » فریاد.

 

 

کار « شیرین » به جهان شور برانگیختن است !

عشق در جان کسی ریختن است !

کار فرهاد ، بر آوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است .

 

 

رمز شیرینی این قصه کجاست ؟

که نه تنها شیرین ،

بی نهایت زیباست ؛

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بُوَدت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

 

سینه بی عشق مباد !

+ نوشته شده توسط مانی در دوشنبه 12 دی1384 و ساعت 23:6 |

 

 

ز شور عشق ندانم کجا فرار کنم‌ !

چگونه چارۀ این جان بیقرار کنم

 

بسان بوتۀ آتش گرفته ام ،در باد،

کجا توانم این شعله را مهار کنم‌؟

 

چنین که عشق توام می کشد به شیدایی،

شگفت نیست که فریاد یار یار کنم !

 

گرانبهاتر، از لحظه های هستی خویش،

بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟

 

هزار کار در اندیشه پیش رو دارم

تو می رباییم از خود بگو چکار کنم؟!

 

شبانگاهان که درافتم میان بستر خویش

که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم

 

تو باز بر سر بالین من گشایی بال

که با تو باشم و با خواب ،کارزار کنم !

 

      ***

 

... خیال پشت خیال آید از کرانۀ دور

از این تلاطم رنگین چرا کنار کنم؟

 

تو را به سینه فشارم که اوج پیروزی ست

چه نازها که به گردون به کردگار کنم !...

 

      ***

 

سحر، دوباره در افتم به چاه حسرت خویش

نظر به بام تو از ژرف این حصار کنم

 

من آفتاب پرستم ،ولی نمی دانم

چگونه باید خورشید را شکار کنم !

 

به صبح خنده ات آویزم ای امید محال

مگر تلافی شب های انتظار کنم !

 

+ نوشته شده توسط مانی در جمعه 9 دی1384 و ساعت 2:23 |

 

 

من از دست غمت مشکل برم جان

 

 

ولی دل را تو آسان بردی از من


+ نوشته شده توسط مانی در دوشنبه 5 دی1384 و ساعت 17:49 |

 

 

در انتهای این سفر شوم

 

دیگر مرا نمانده توانی

 

زان باغ شعله های گل انگیز

 

در سینه ام نمانده نشانی

 

وقتی می خوای یه متن کوتاه بنویسی تازه می فهمی نوشتن چقدر سخته.

چندی پیش یکی از شاعران این مرز دیده بر هم نهاد برای همیشه .

توی روزنامه خوندم که دختراش از عزت ضرغامی (رییس صدا و سیما ) تشکر کردند به خاطر تجلیل از پدرشون و اینکه جلوی دیگران [آنگاه که،" هر گاو گند چاله دهانی ،آتشفشان روشن خشمی شد"]از او حمایت ! کرده بود!!!!!

 

امروز خوندم« بزرگداشت آتشی در خانۀ هنرمندان ایران با حضور سیمین بهبهانی،محمود دولت آبادی،محمدعلی سپانلو و ...برگزار می شود.» با خودم فکر کردم تا چند وقت پیش بعد از مرگ هنرمندان یادشون می افتادند، جدیداً مد شده توی بیمارستان و  در واپسین لحظات یادشون می افته و ازشون فیلم بیمارستانی پخش می شه ، پس لابد داریم پیشرفت می کنیم !!!!

 

ای کاش یاد بگیریم پیش از اونکه دیر بشه یادشون کنیم.

ای کاش  انسان ها را به دلیل عقاید مخالفشون گوشه نشین نکنند و به دست فراموشی نسپارند.

 

این همه نفرین چرا با من؟

 

من کیم جز ناخدای آخرین بندر؟

 

کشتی بی ناخدای گور

 

گو بردشان چه به دوزخ ، چه به فردوس

 

تا چه کالاشان درون گونی تن

 

مزد من اما چرا از زندگان اینهمه دشنام!

 

چشم من اما چرا از جلوه ها

 

این همه متروک!

 

نام من اما چرا در نام ها

 

این همه مشئوم؟

 

 

 

یادش همواره گرامی ، روحش پیوسته شاد

 

 

+ نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه 1 دی1384 و ساعت 22:56 |