ز شور عشق ندانم کجا فرار کنم !
چگونه چارۀ این جان بیقرار کنم
بسان بوتۀ آتش گرفته ام ،در باد،
کجا توانم این شعله را مهار کنم؟
چنین که عشق توام می کشد به شیدایی،
شگفت نیست که فریاد یار یار کنم !
گرانبهاتر، از لحظه های هستی خویش،
بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟
هزار کار در اندیشه پیش رو دارم
تو می رباییم از خود بگو چکار کنم؟!
شبانگاهان که درافتم میان بستر خویش
که خواب را مگر از مهر غمگسار کنم
تو باز بر سر بالین من گشایی بال
که با تو باشم و با خواب ،کارزار کنم !
***
... خیال پشت خیال آید از کرانۀ دور
از این تلاطم رنگین چرا کنار کنم؟
تو را به سینه فشارم که اوج پیروزی ست
چه نازها که به گردون به کردگار کنم !...
***
سحر، دوباره در افتم به چاه حسرت خویش
نظر به بام تو از ژرف این حصار کنم
من آفتاب پرستم ،ولی نمی دانم
چگونه باید خورشید را شکار کنم !
به صبح خنده ات آویزم ای امید محال
مگر تلافی شب های انتظار کنم !
+ نوشته شده توسط مانی در جمعه 9 دی1384 و ساعت
2:23 |