تبليغاتX
اشک-لبخند-عشق

 

 

باور نداشتم که گل آرزوی من

با دست نازنین تو بر خاک اوفتد.

با این همه ، هنوز به جان می پرستمت

باللّه، اگر که عشق ، چنین پاک اوفتد.

*

بی چاره دل ، خطای تو در چشم او نکوست

گوید به من ، هر آنچه که او کرد خوب کرد

فردای ما نیامد و خورشید آرزو

تنها سپیده ای زد و آنگه غروب کرد

*

بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم

دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم؟

توصحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط مانی در یکشنبه 28 اسفند1384 و ساعت 23:57 |
 

امشب سال زمین اومدن منه! اینو مسافر کوچولو با یه عالم غصه گفت.

می خواست برگرده خونش ، همونجایی که ازش اومده بود ، اما ، توی دلش پر از غصه بود.

اون دلبسته بود ؛ به زمین ، به روباه ، به همسفرش .

کلی خاطره داشت . کلی نشونه داشت که با هر کدومش یاد دوستاش می افتاد .

اون می خواست بره با اینکه می دونست درد می کشه .

می خواست بره اما پای رفتن نداشت .

 

+ نوشته شده توسط مانی در شنبه 27 اسفند1384 و ساعت 2:24 |

 

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک

اما آیا

باز برمی گردی

چه تمنای محال

خنده ام می گیرد

 

۲۳ سال گذشت

بدون تو بودیم

و در انتظاری بیهوده ماندیم.

شاید پیکر بی جانت را با خود بردند ،

یا شاید خاک طلاییه با تو معنا یافت ،

نمی دانم ؛

اما بودنت معنی آرامش بود

بدرقه ات پر از دلهره

و رفتنت از هم گسیختگی .

 

 

سوی تو می آیم

ای شهید جوان

                عزیز گشتۀ من

                           مهربانترین یاران

مزار تو چه غریبانه بود

                        در برهوت

تو و سکوت؟

              - من از این سکوت تو

                                       - مبهوت

*

شهید بی کفن ، افسانه را مکرر کرد

حماسه بود

-         نه افسانۀ شبانۀ خواب

گلی که پنجۀ بی رحم باد پرپر کرد

 

غمین و سر به گریبان

                       شکسته دل ، مغموم

من از مزار تو می آیم

- ای غریب شهید

من از مزار تو می آیم

                        - ای منِ مظلوم

                       

+ نوشته شده توسط مانی در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 19:58 |

 

 

انسانها دو سالگشت دارند:

نخست تولد

و دیگری فرارسیدن بهار

 **

رفتی تا درمان باشی

رفتی تا بهای آزادی را بپردازی ،

ای آنکه دغدغه ات مردمند

سالهاست چشمم به راه است که بیایی

سالهاست که می بینمت و نمی یابمت

و قلبم هر روز در سینه ، در حسرت دیدار ، فغان می کند

سالگشت تولدت مبارک

اما بهارمان کی خواهد رسید

 

 

+ نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه 3 اسفند1384 و ساعت 19:57 |

 

عزیزم سلام، یه چیزی، بیا بی وفا بشیم

دوست دارم که ما یه جور از همدیگه جدا بشیم

فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیوونه شیم

بهتره ما هم مث تموم عاقلا بشیم

هدف من و تو از حرف های زیبامون چیه

کاشکی تصمیم بگیریم با یکی آشنا بشیم

می دونی دیدم نمی شه من و تو با هم باشیم

هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم

ما دو ؟! تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد

کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم

دور شدیم از حرف های روزای آشنایی مون

سخته اما بیا باز مث غریبه ها بشیم

 

 

خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی می گی

بیا به هر چی که  بود تو شعر بی اعتنا بشیم

 

                                          "مریم حیدرزاده"

 

 

آیا عبور باید کرد؟

+ نوشته شده توسط مانی در دوشنبه 1 اسفند1384 و ساعت 19:40 |