جرعه ای بنوش
خیره روبرو را بنگر
توهماتم را بشنو
و سکوت کن ...
با شکیبایی
گوش کن
و سکوت کن ...
مرا خسته می کنی
به اعتراف می کشانی
و در بامداد
فرمان خواب صادر می کنی
و شامی دیگر
به تمسخرِ آلوده به طنز سخن می رانی
از من متنفر می شوی
بی ارزشم می انگاری
و مبتذلم می دانی
من تنها به بچگی خود می اندیشم
که چه ساده بوده ام من
در حضور تو
که احساس رهایی میکردم
