رخ فردوس
بعد از چند ماه! خبرهای تلخ بالاخره دیشب خبر خوشی آسمان خاکستری ام را آفتابی کرد.
همین چند ماه پیش بود که با خبر مرگ اکبر محمدی اشک به چشمانم نشست در سوگ او با مادرش همدردی کردم . همه دردمندان! با خانواده اش همزاد پنداری کردند و درد از دست دادن ستاره ای دیگر را بر دلهاشان، بر ذهن خسته شان و بر گرده هاشان حمل کردند.
دیشب در ابتدا هنگامی که خبرش را شنیدم تا شنیدن صدایش و سپس دیدن سیمایش باور نکردم و دیدنش، شنیدنش و بغضی که در گلو داشت بغض خامشم را ترکاند، بر دردهامان ، بر برادر مرده هامان و بر معدوم شدگانمان اشک ریختم.
منوچهر رفت.
منوچهر با هزاران درد رفت.
می خواهد آواز کشتگان و نعرۀ زندگان باشد.
منوچهر رفت تا حق را فریاد کند. آزادی را فریاد کند.
منوچهر درد وطن، داغ برادر، زخم جلاد و قساوت دجال را حس کرده است.
منوچهر را، از داغ ننگی می شناسیم که بر پیشانی ملای جرثومۀ خنده به لب، نشست. از تیر 78، از زمانی که او و دیگران را به جرمی به زندان افکندند که هیچ عقل سلیمی را یارای آن نیست که نامش را جرم نهد، بلکه تنها آرمان و آزادی خواهی بود.
کدام حق؟ کدام حکومت عدل؟ کدام سرگین اساسی؟
جوانی را به اتهام باطل اقدام علیه امنیت ملی همانند یک خائن محاکمه می کنند و به جرم بالا بردن پیراهن خونی هم آرمانش ابتدا به اعدام محکوم می کنند ، اما مزدوری که پیراهن را خونی کرده بی هیچ مجازاتی و با شعف از عمل وقیحانه اش دستورات دیگر را اجرا می کند.
وای بر ما ؛
نشسته ایم و می اندیشیم روزی بهشت می آید "دیو چو بیرون رود فرشته درآید"؟!
اما می خواهیم کمترین بهایی نپردازیم ، در پس لچک هامان پنهانیم و آزادی می خواهیم.
آزادی را تنها در یک گوش خود نجوا می کنیم مبادا که گوش دیگرمان بشنود.
بهای آزادی چیست؟ هیچگاه بی هیچ ترسی به خود پاسخ داده ایم؟ چرا بچه هایمان را به گونه ای بار می آوریم که از درد گریزانند و از خطر کردن فراری ؟
چرا جامعۀ ما رو به انحطاط است ؟ ارزش هایمان را از روی عمد به فراموشی می سپاریم و بی ارزشی ها را ارزش می انگاریم؟
چرا بین خواستن و بودنمان فاصله هست؟
آیا هیچگاه به عمق افکارمان نگاهی می اندازیم؟ همه غرقیم در افکار پوچ 1400 سال پیش که نفی اش می کنیم ، اما در هنگام عمل همه همانیم که یادمان داده اند و ضمیر ناخود آگاهمان همان را بروز می دهد که سودش در آن است، اما ، نمی پذیریم که اینگونه ایم و حتی ادعای بیش از آن را هم داریم.همه می خواهیم همه فن حریف باشیم ولی دریغا که از شناخت ذات خود هم ناتوانیم.
نسل من چه شد؟ چرا رو به افول است و تباهی ؟
چرا بهای آزادی را عده ای خاص می پردازند ؟ چرا خدایگانمان را در پستوی ذهنمان پنهان ساخته ایم و خدایی دیگرگونه !! ساخته ایم ؟ ارزشها و دغدغه های نسل پیش از ما چه بود و گرفتاریهای ذهنی امروز ما چیست ؟
نمی خواستم از دلخوری و ناکامی و غم بنویسم . می دانم جواب خیلی از سوالاتم در ترس من و ما و از جو حاکم است . می دانم پراکنده گویی کرده ام و شاید انسجامی در نوشته ام نیست .
می خواستم از رفتن منوچهر بگویم که خوشبختانه این بار نگارشم در سوگ پر کشیدن کبوتری دیگر به آبی بیکران آسمان نیست ، این بار با کمال خرسندی می نویسم :
کبوترمان از چنگال عقاب جست . هر چند که با پر و بال خونین در آسمانی دیگر مأوا یافت . امیدوارم در این سکوت به ظاهر لایزال او فریاد نسلی شود که بهای آزادی را با خون خود و با زجرش می پردازد و صدای همه ما که آزادی را مفت می خواهیم و آرزویش را دردل داریم .
آیا آزادی که بی بها به دست آید ماندگار است و قدرش آنچنان که باید پاس داشته می شود؟
باشد که به قول مادر محمدی ها: " پیراهن خونی اکبر را ما بر تن کنیم "
باز هم از به هم ریختگی و از هم گسستگی مطالبم عذر می خواهم.
یادم آمد که فردا سالگرد دو به خون خفتۀ دیگر است . داریوش و پروانه فروهر ؛
یاد شهدای 100 سال مبارزۀ آزادی خواهانه و آنها که سردمدار استبداد به جوخه های آتش صدام سپرد گرامی باد.
