آنهمه مستی
آنهمه عشق
و سپس شکوه از بیداد
پس از همه رنجها و فغانها
اکنون دریافته ام که باید:
"حقیقت را در پیشگاه واقعیت سر برید."
آنهمه مستی
آنهمه عشق
و سپس شکوه از بیداد
پس از همه رنجها و فغانها
اکنون دریافته ام که باید:
"حقیقت را در پیشگاه واقعیت سر برید."
عاشورا است ، عاشورا !
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند
***
چقدر واقعه زود اتفاق می افتد
بلندبالایان
مگر چه می دیدند
که در روز واقعه در مرگ دوست خندیدند
*
چگونه سرو کهن در میان باغ شکست
چگونه خون به دل باغبان افتاد
و باغ
باغ پر از گل در آن بهار
- چه شد؟
*
در آن شب بیداد
کدام واقعه در امتداد تکوین بود
که باغ زمزمۀ عاشقانه برد از یاد
*
ببین، ببین
گل سرخی میان باغ شکفت
به دست خصم اگرچه پرپر شد
به ما نوید بهاران دیگری را داد
و خصم را آشفت
حمید مصدق
خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده باشد
آنکه می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را از دست داده باشد
.......
"من دوستت می دارم!!"
از من رميده يي و من ساده دل هنوز
بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم
رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد
ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم
ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا
دراين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم
ياد آر آن زن ‚ آن زن ديوانه را كه خفت
يك شب بروي سينه تو مست عشق و ناز
لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس
خنديد در نگاه گريزنده اش نياز
لبهاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه
پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ايي كه ز عشق خواندي
به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است
با آنكه رفته يي و مرا برده يي ز ياد
مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
اي مرد اي فريب مجسم بيا كه باز
بر سينه پر آتش خود مي فشارمت
فروغ فرخزاد