تبليغاتX
اشک-لبخند-عشق

 

 

کار من این شده است

که بیایم به اتاق ام هر شام

و به خاموشی یِ خورشیدی دیگر

کلماتی گریه کنم

 

 

 

 

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت

پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا می کرد.

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!

بهشت عشق می خندید.

به روی آسمان آبی آرام،

پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند.

به روی بام ها، ناقوس آزادی صدا می کرد...

 

مگو :" این آرزو خام است!"

مگو:" روح بشر همواره سرگردان و ناکام است."

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛

وگر این آسمان در هم نمی ریزد؛

بیا تا ما : " فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم."

به شادی :" گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم."

 

+ نوشته شده توسط مانی در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 20:52 |

 

من در حسرت زندگی

من در حسرت همه نداشته هایم

من غرق در هجران

من در حسرت دیدار یاران

من در امید عبث بازگشت عزیزان

 

 

وقتی عزیزی می گوید "زندگی خود را می چسبم"

به یاد می یارم چقدر ناامیدم

به خاطر می یارم که همه امیدهام رو از دست داده ام

با خود می اندیشم چقدر تنهام

زمزمه ام را دوباره یاد آوری می کنم:

"این خدای لعنتی چرا می خواد من مرگ همه چیز رو به چشم ببینم"

دلم برای همه  آرزوهام،امیدهام،خنده هام،سرزنده بودنم ، برای تویی که دیگه گم شدی، برای عشق آتشینمون که می گفتم چون خیلی شدیده می ترسم خاموش بشه و شد تنگه.

می ترسم

از خودم می ترسم

وقتی یه غریبه بم می گه" از اینکه هر روز قیافت رو غمگین می بینم ناراحت می شم" می ترسم

فکر می کردم از نو بنا خواهم شد

تصورم بر این بود که هرچند این غم بنیادم را ویران کرده اما بر ویرانه ها خود را ار نو خواهم ساخت

اما با حرفای دیگران چه خودی چه غریبه فهمیدم که :

"دیری است که مُرده ام"

+ نوشته شده توسط مانی در شنبه 29 اردیبهشت1386 و ساعت 21:10 |

 

درهمزمانی طلوع آن دو خورشید

من خیره بودم و شاد

شاد! نه ؛

می دیدمشان

می خواستمشان

داشتمشان

 دریغا ، عجبا

دیگر نورافشان نبودند

 

+ نوشته شده توسط مانی در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 20:38 |