کار من این شده است
که بیایم به اتاق ام هر شام
و به خاموشی یِ خورشیدی دیگر
کلماتی گریه کنم
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد.
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!
بهشت عشق می خندید.
به روی آسمان آبی آرام،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند.
به روی بام ها، ناقوس آزادی صدا می کرد...
مگو :" این آرزو خام است!"
مگو:" روح بشر همواره سرگردان و ناکام است."
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛
وگر این آسمان در هم نمی ریزد؛
بیا تا ما : " فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم."
به شادی :" گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم."
