جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
شگفتا با اینکه می دانم راه چیست و کدام است مدام در بیراهه سیر می کنم.
عمه جان یادت گرامی
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان در دیدگانم بود و گم شد
سپیده صبح ،
آوای خوش یاکریم
گامهای روان من
سنگفرش سپید
عریانی من
سبزی باغ
شرشر آب
بغض بی طاقتی تو
سر ظهر ،
استماع نسیم لرزان
بخشایش من
تکیه بر باد
حس شبنم بر لعل
کبودی گیلاس؟ از تو
نبض آبشار از تو
ناباوری من
آرامش مصلوب
هراس من
زیبایی تو
تنگ غروب ،
قار قار دل آشوب غراب
برج سنگی
رفتن تو.
پدر طالقانی: " انقلاب كرديم كه همه كارها به دست مردم بيفتد نه ما روحانيون، می پرسيد اگر كار به دست مردم بيفتد پس شما چكاره هستيد؟ هيچ كاره. برويد دنبال كار خودتان و همان ها را انجام بدهيد و بگذاريد مردم خود سرنوشتشان را به دست بگيرند "

قناعت وار ، تکیده بود .
باریک و بلند ،
چون پیامی دشوار ، در لغتی .
با چشمانی از سوال و عسل
و رخساری برتافته ،
از حقیقت و باد .
مردی با گردش آب .
مردی مختصر ،
که خلاصه خود بود.
گاهی با چند کلمه چنان شادی به وجود می آوریم که از تصورمان خارج است و گاهی با سه چهار کلمه روزی و چه بسا روزهایی را تباه می کنیم.
**
زمان : دوشنبه ۱۲ شهریور ۸۵
داشتیم اتوبان کاشان رو به سمت اصفهان می رفتیم . حالم زیاد خوش نبود . باز هم داشتم اتفاقاتی رو مرور می کردم که پیش از این حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد . در ظاهر می خندیدم اما درونم آشوب بود که -SMS ی از یکی از عزیزترین! هایم ته دلم رو شاد کرد. هنوز هم با خوندنش ...
Sooq sooq
Sooq sooq sooq
Sooq sooq
Sooq sooq sooq
Hamash male toe
Dar soorati ke
gooshito barax
begiri .tavalodet
moarak;-)
اگر می دانستیم به چه راحتی خاطره ای شاد و لحظه ای زیبا می سازیم آیا دیگر اصراری به ...
گاهی با یک پیام کوتاه تصمیم مهمی را هم عوض می کنیم بی آنکه بدانیم.
**
زمان : ۱۲ شهریور ۸۶
( از راست به چپ)
۲۷۲۴۳۵ ۳۸۳ ۲۷۲۴۳۵۷ . ۷۱۳۸۵۸ ۲۴۷۹۳ ۷ ۵۷۵۷۲ ۵۷۴۶ ۷۵۸۷۵ .
دیدن دوباره فیلم Closer ، یادآوری و احساس نزدیکی مفرط با... تمام لحظاتش رو حس می کنم.
خسته ام. درمانده ام
**
امروز یه SMS دیگه که فرستنده اش شاید نمی دونست ...تمام روزم رو ...تشویش ، غم ،پریشانی ،ترس...ته دلم رو خالی کرد.
شاد باشید
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده است
به دشت و باغ و بیابان
به برگ برگ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
- که عشق بیهوده است
متاثرم برای خودم چون تمام باورهایم را زیر سوال برده اند
باری
جوانی
جرقه ای بود
که در ظلمات درخشید
و من چشمانی آبی را دیدم
که سرد بود
و گوشت تن مرا
با دندانهای عشق می جوید
بادی که در این باغ می وزد
از ریشه های تن من
گذشته است
بادی که چون شنزاری از
ندامت است
تو نمی دانی غریو یک عظمت
وقتی که در شکنجۀ یک شکست نمی نالد
چه کوهی است !
تو نمی دانی نگاه بی مژۀ محکوم یک اطمینان
وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود
چه دریایی است !
تو نمی دانی مردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندگی است !
بر چهار دیوار
رشته های خون آلود تنش
مصیبتی را نفی می کند
و گمراهان ، اربابشان هرزگی بود و سکوت را مبلغ!
و دشنام بر زبان منکران تزویر را شلاق می کشیدند
دستان بی شمار اما
نه دشنام ، نه شلاق و نه مصیبت و تزویر را
باور نداشتند و
فریادشان " نه " بود
و سینه هاشان
دریده و خونین
بی آنکه ابرویی در هم کشند
آزادی را نجوا می کردند.
و شعر زندگی هر انسان
که در قافیۀ سرخ یک خون بپذیرد پایان
مسیح چارمیخ ابدیت یک تاریخ است.
و استفراغ هر خون از دهان هر اعدام
رضای خودرویی را می خشکاند
بر خرزهرۀ دروازۀ یک بهشت.
و سوراخ گلوله بر هر پیکر
دروازه ای است که سه نفر صد نفر هزار نفر
که سیصد هزار نفر
از آن می گذرند
رو به برج زمرد فردا.
و چه بسیار
که دفتر شعر زندگی شان را
با کفن سرخ یک خون شیرازه بستند.
جدا نبود شعرشان از زندگی شان
و قافیۀ دیگر نداشت
جز انسان.
و هنگامی که زندگی آنان را بازگرفتند
حماسۀ شعرشان توفانی تر آغاز شد
در قافیۀ خون.
شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان
با صد و بیست هزار و اندی دهان
شعری با قافیۀ خون
با کلمه انسان
با مارش فردا
شعری که راه می رود، می افتد، برمی خیزد، می شتابد
و به سرعت انفجار یک نبض در یک لحظۀ زیست
راه می رود بر تاریخ، و بر ایران.