تبليغاتX
اشک-لبخند-عشق
 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

 

+ نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه 9 آبان1387 و ساعت 13:36 |
 

پس غم ته چشاش معنی داربود، یه غم بزرگ که یدکش می کشید . من یه آن زمزمه کردم : تو هم مردی؟......

 و هنوز نمی دانم؛

نمی دانم می میری یا می مانی، درست مثل کسی که از بیماری رنج می برد که نمی داند لاعلاج است یا درمان می شود

 و من بین زمین و آسمان معلقم تا شاید پارچه سبزم را به تو دخیل ببندم.

 

+ نوشته شده توسط مانی در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت 16:31 |