دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
+ نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه 9 آبان1387 و ساعت
13:36 |
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
پس غم ته چشاش معنی داربود، یه غم بزرگ که یدکش می کشید . من یه آن زمزمه کردم : تو هم مردی؟......
و هنوز نمی دانم؛
نمی دانم می میری یا می مانی، درست مثل کسی که از بیماری رنج می برد که نمی داند لاعلاج است یا درمان می شود
و من بین زمین و آسمان معلقم تا شاید پارچه سبزم را به تو دخیل ببندم.