فریاد می کنم:
- این گونه یکدیگر را در خون میفکنید
پرهای یکدیگر را،
این گونه مشکنید!
مرگ است این گلوله چرا می پراکنید؟
ننگ است.....
برای چه می زنید؟
آیا شما
یک لحظه، یک نفس، نه، که یک بار
در طول زندگانی تان فکر می کنید؟
-----------------------------------------------------
دیروز به دار آویخته شدن توسط دژخیم
دیروز به خاک و خون کشیده شدن توسط دشمن
امروز اما
داستانی دیگر است
کوی و برزن
آمادگاه کاوه است..
داستان گلوله خوردن دخترک را دوستی برایم به تصویر کشید..درد مادرش، داغ پدرش، اندوه خانواده اش حتی همراهش! را فهمیدم.
صحنه های زشت و زیبا
در تماشاخانۀ دنیا
فراوان است.
چهره آرای جهان
نقش آفرینِ عشق و مرگ
صحنه ها را کارگردان است.
عشق ،
هستی بخش روح کاینات.
مرگ،
سامان ساز قانون حیات.
*
آنچه از قانون حیات است و دوام کاینات،
گر سراپا نوش و نیش،
ناگزیر؛
من سر تسلیم می آرم به پیش.
آنچه ویران می کند روح مرا
بی رحمیِ انسان به انسان است.
*
صحنه های تیرۀ تاریخ را،هربار،
دیدگانم درنَوَردیده ست؛
با بغضی گران در اشک غلتیده ست.
گرچه می خوانم؛ مسیحا را کسی با میخ، روی دار
کوبیده ست!
گرچه از دژخیم او بی رحم تر هم، دیدۀ ناباورم دیده ست؛
گرچه صدها، صدهزاران آدمی را
کوره های شوم انسان سوز، بلعیده ست؛
باز،
حتی کشتن یک مرغ، با دست بشر،
در باورم آسان نگنجیده ست!
کشتن انسان به تیر و تیغ انسانی دگر؟
آه، این نه آسان است!
*
دیگر این بیداد، کار صحنه آرا نیست.
حکم قانونِ حیات و کارِ دنیا نیست.
پهنۀ این صحنه را، زشتی چنان در خود فرو برده،
که دیگر بازیِ پروانه ها هم ،
هیچ زیبا نیست!
*
بال خونین کبوتر زیر چنگال عقاب،
گردن آهو به دندان پلنگ،
خشم دریا، زلزله،
هرچه طاقت سوز آید در نظر؛
چهرۀ انسانِ محروم از عدالت،
دادخواهِ بیگناه،
هست طاقت سوزتر
تا فرو افتادن این پرده
چشم جان من،
از تماشا رویگردان است....
گریان است!
